سلام دوستان عزیز!امروز آخرین پست این بلاگ در بلاگفا را می نویسم.
از امروز به بعد برای خواندن اشعار این حقیر به این بلاگ مراجعه کنید:
http://avayetorkaman.blogsky.com
دوستان عزیز که ما را لینک کردند آدرس لینک خود را تغییر دهند.
با تشکر ویژه
علیرضا عسگری
چاوش
+ نوشته شده در جمعه یکم مرداد 1389ساعت 13:29  توسط علی رضا
|
چاوش می شمردساقی می گوید چه چیز؟
زندگی پوچ و تنگانای دلم
لحظه های انتظار بی پایان من
ساقی می گوید چاوشم
لحظه هایت را با کدامین آهنگ پر می کنی
شعرهای ثالث و نیما و احمد
شعرهای حافظ و سعدی و عطار
با کدامین یک از اینان دوستی؟
خنده ی تلخی زدم بر این سوال
لحظه های من با رویای او پر می شود
هیچ شاعر در توانش نیست
تا بگوید شعری از احوال من
جز کسی ناآشنا
شاعرانی از تب و امثال من
نادر و سیمین و سهراب و علی
سعدی و عطار و خیام و وصال
هیچ یک از جرگه ی ما نیستند
جرگه ی ما جرگه ی دیوانگیست
جرگه ی ما جرگه ی آوارگیست
جرگه ی ما جرگه عشق است و ساز
لحظه ای ساکت بماند
خنده ای کردم
عشق و معشوقت کجاست؟
پاسخش جمله ای از بیش نبود:
او نمی داند که هستم
من نمی دانم کجایم
پس توقع داری از من
تا بگویم عشق و معشوقم کجاست؟!
جای این حرف های چرت
استکانم را بکن لبریز از
باده ی نابت که بی حالم کند
شاید آن روزی که پیدا می شود
با لبان قند خود شادم کند.
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 0:24  توسط علی رضا
|
سلام دوستان.قصد کردم شرح حالی از زندگی ام و از زندگی شاعری ام بنویسم.
امیدوارم قسمت هایی که در آن رتبه هایی که آورده ام باعث ریا یا خودخواهی نشود.
من چیزی نیستم جز هیچ...
ادامه مطلب مراجعه فرمایید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 22:8  توسط علی رضا
|
میکده را جمع کنید جام شراب آمده خرقه ز تن برکنید اطلس ناب آمده
دست شفابخش او بر سر آورگان مشک کناری بریز ریح گلاب آمده
سیر نگردد لبم گر که ببوسم نگین تشنه و سردرگمم قطره ی آب آمده
توبه کنید در رهش از گنه زشت خود بخشش او بی حد است لطف و ثواب آمده
خشک شده است این زمین ابر بهاری ببار شاد بگردد زمین چون که سحاب آمده
رنج مبر چاوشا از خبر ساقیت یار شکر لعل تو از بر خواب آمده!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 21:38  توسط علی رضا
|
چاوشا گر تو بمیری خبری در نشود
مردن چاوش و ساقی مردن ابر بهار
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 12:55  توسط علی رضا
|
می روم از وطنمدور از مردم دلسرد و پلید
دور خواهم شد از این خاک غریب
آب و دریا و زمین
کوه و باران بهار
هیچ توان در من نیست
صبر را پیشه ی خود خواهم کرد
واژگان می آیند
قلمم می چرخد
چرت و پرت می گویم
این اراجیف مزخرف سرشت
قلمم ساکت شو
قلمم می گوید حرف نزن
می زند بر دهنم
قلم کهنه ی خود را به دور انداختم
هیچ کس نیست که درکم بکند
هیچ کس نیست که اسرار دلم برگویم.
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 21:26  توسط علی رضا
|
نمی بینم در این مردان مروت شکستند عهد و پیمان را چه آسان
بماندیم در گل و در لای سختی به زیر رنج و محنت های زندان
ندیدیم رنگ خورشید و ستاره ندیدیم مهری از انسان به انسان
بچرخد روزگار و دار و خورشید ستم کردند بر انسان و حیوان
قلم را چاوشا بشکن ز این درد به آتش ها بکش هر عیش و سامان
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 21:23  توسط علی رضا
|
بند بند بدنم رعشه ی عشق تو گرفت
ذهن آشفته ی من خسته ی اطوار تو شد
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 21:21  توسط علی رضا
|
زمین تا آسمان را گرد بگردم
نیابم خوشتر از بوی تن تو
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 21:20  توسط علی رضا
|
آفتاب از پرده افتاد وقت عیش و مستی است
جام زهرآلود می را سر بکش یار عزیز
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 21:20  توسط علی رضا
|